یه روز خونه مثه همیشه تنها بودم
زنگ خونه زده شد
رفتم درُ باز کردم دیدم مرگِ پشت در
بهش گفتم سلام بفرمایید
جواب سلام داد خعلی مهربون بود
تعارفش کردم که بیاد تو دم در بده
رفتن رو مبل پذیرایی نشست
براش چایی بیسکویت آوردم
سیگارشُ در آورد ازم پرسید آتیش داری
منم سریع فندک زیپومُ دادم بهش
چه پکایی به سیگار میزد خیلی عمیق
بعد چن دقیقه که سکوت حکمفرما بود گف اومدم جونتُ بگیرم
آماده شو
بهش نگاه کردم و گفتم اینجوری دوس ندارم, میخام ندونم کی میمیرم
سرشُ برد سمت بالا و تکون تکونایی داد
بلند شد گف درخواستت قبول شد
من میرم دفعه دیگه زنگ خونتُ نمیزنم, میام جونتُ میگیرمُ میرم
رفت سمت در خروجی
درُ باز کرد و رفت و پشت سرش درم بست
داشتم برمیگشتم برم تو اتاقم که حس کردم سبک شدم
انگار بی وزن بودم
معلقِ معلق
داشت میخندید
بهم گفت خودت گفتی بی خبر بیام
سیگارشُ در آورد ازم پرسید آتیش داری
منم سریع فندک زیپومُ دادم بهش
چه پکایی به سیگار میزد خیلی عمیق
بعد چن دقیقه که سکوت حکمفرما بود گف اومدم جونتُ بگیرم
آماده شو
بهش نگاه کردم و گفتم اینجوری دوس ندارم, میخام ندونم کی میمیرم
سرشُ برد سمت بالا و تکون تکونایی داد
بلند شد گف درخواستت قبول شد
من میرم دفعه دیگه زنگ خونتُ نمیزنم, میام جونتُ میگیرمُ میرم
رفت سمت در خروجی
درُ باز کرد و رفت و پشت سرش درم بست
داشتم برمیگشتم برم تو اتاقم که حس کردم سبک شدم
انگار بی وزن بودم
معلقِ معلق
داشت میخندید
بهم گفت خودت گفتی بی خبر بیام
No comments:
Post a Comment