روزی فردی کافر به محضر شیخ رسید و سلامی کرد
جوابی نشنید
دوباره سلام کرد و بازهم جوابی نشنید
با حالت قهر از پیش شیخ برخاست و رفت
غافل از عانکه بداند شیخ در گوشش هنزفری گزاشته و عاهنگ متالیکا میشنید
جوابی نشنید
دوباره سلام کرد و بازهم جوابی نشنید
با حالت قهر از پیش شیخ برخاست و رفت
غافل از عانکه بداند شیخ در گوشش هنزفری گزاشته و عاهنگ متالیکا میشنید
No comments:
Post a Comment