یه بار تو یکی از سفرام با یه مرده شور همسفر شدم
کنارم نشسته بود
سر صحبتُ با تعارف یدونه سیب باز کرد
خعلی حرف میزد انگار سال ها بود با کسی حرف نزده بود
موقع پیاده شدن کارتشُ بهم داد گف اگر اینجا برام اتفاقی افتاد و خدایی نکرده مردم بهش زنگ بزنم اون منُ بشوره!
کنارم نشسته بود
سر صحبتُ با تعارف یدونه سیب باز کرد
خعلی حرف میزد انگار سال ها بود با کسی حرف نزده بود
موقع پیاده شدن کارتشُ بهم داد گف اگر اینجا برام اتفاقی افتاد و خدایی نکرده مردم بهش زنگ بزنم اون منُ بشوره!
No comments:
Post a Comment