آزاد

یکی از دوستام تعریف میکرد شب عاخری که ایرون بوده
خونه دوستاش مهمونی کوچیکی گرفته بوده
زنگ میزنه به دوسدخدرش که شبُ بیاد پیشش
وسطای مهمونی یادش میاد که خونه نیست
گوشیُ خاموش میکنه و ادامه مهمونی

No comments:

Post a Comment