لآت عینکی
رشته تحصیلی ای که قصد داشتم بخونمُ دزدیدنش, من موندم و یه هیچی و اینجا
آزاد
یکی از دوستام تعریف میکرد شب عاخری که ایرون بوده
خونه دوستاش مهمونی کوچیکی گرفته بوده
زنگ میزنه به دوسدخدرش که شبُ بیاد پیشش
وسطای مهمونی یادش میاد که خونه نیست
گوشیُ خاموش میکنه و ادامه مهمونی
No comments:
Post a Comment
Newer Post
Older Post
Home
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment