افسوس

بابام تعریف میکرد یه بار داشتیم میرفتیم سمت مشهد که تو کوپه قطار احساس پدانش اوت میکنه منُ پرت میکنه بالا که به دلیل عدم محاسبات تو ارتفاع سقف کوپه سر من میخوره به سقف
ازون لحظه به بعد دنیا نتونس یه انیشتن تازه به خودش ببینه 
شدم اینی که العان میبینید
افسوس

2 comments:

  1. Replies
    1. خعلی از کامنتت لذت بردم دوست عزیر
      بازهم ازین کارا بکن

      :)
      <3

      Delete