بابام تعریف میکرد یه بار داشتیم میرفتیم سمت مشهد که تو کوپه قطار احساس پدانش اوت میکنه منُ پرت میکنه بالا که به دلیل عدم محاسبات تو ارتفاع سقف کوپه سر من میخوره به سقف
ازون لحظه به بعد دنیا نتونس یه انیشتن تازه به خودش ببینه
شدم اینی که العان میبینید
افسوس
ازون لحظه به بعد دنیا نتونس یه انیشتن تازه به خودش ببینه
شدم اینی که العان میبینید
افسوس
حمید کیونی <3
ReplyDeleteخعلی از کامنتت لذت بردم دوست عزیر
Deleteبازهم ازین کارا بکن
:)
<3