در سالهای بعدی :
روزی شیخ با مریدان در حال عبور از خیابانی بودند که فردی جلوی آنهارا گرفته و از شیخ ساعت را پرسید
شیخ نگاهی به ساعت مچی اش انداخته و فرمودند ساعت 5.30 است
آن مرد خنده کرده و در جواب بگفتا به تخمم
شیخ فرمان حمله به مریدان صادر کرده و در کسری از میکرون ثانیه آن فرد پوست کنده در کیسه نایلونی بازیافتی تحویل شیخ داده شد
عابری که صحنه را بدید از شیخ بپرسید علت سلاخی آن مرد چه بود؟
که شیخ در جواب بگفت برای شام امشب پول خرید مرغ نداشتیم
لاکن دیه این فرد از قیمت مرغ کمتر میباشد
عابر چون این بشنید شروع به قد قد کردن بکرد و به سمت نامعلومی ببرفت
روزی شیخ با مریدان در حال عبور از خیابانی بودند که فردی جلوی آنهارا گرفته و از شیخ ساعت را پرسید
شیخ نگاهی به ساعت مچی اش انداخته و فرمودند ساعت 5.30 است
آن مرد خنده کرده و در جواب بگفتا به تخمم
شیخ فرمان حمله به مریدان صادر کرده و در کسری از میکرون ثانیه آن فرد پوست کنده در کیسه نایلونی بازیافتی تحویل شیخ داده شد
عابری که صحنه را بدید از شیخ بپرسید علت سلاخی آن مرد چه بود؟
که شیخ در جواب بگفت برای شام امشب پول خرید مرغ نداشتیم
لاکن دیه این فرد از قیمت مرغ کمتر میباشد
عابر چون این بشنید شروع به قد قد کردن بکرد و به سمت نامعلومی ببرفت
شیخ فرمان حمله به آن فرد را صادر کرده و مریدان در کسری از میکرو ثانیه آن فرد را پوست کنده در کیسه نایلونی بازیافتی تحویل شیخ داده شد
ReplyDeleteاینجوری یک کم خوانا تر شد! شرمنده شیخنا!
اون مرید خاموشه!