یه بار برای یه جشن تولد دعوت شدم
وختی که رفتم تو خونه چراغا خاموش بود, اما صدای موزیک میومد
عادمایی که اونجا بودن فقط تکون میخوردن
از سر و دست و سینه بگیر تا شکم و پا
تو هم تو هم بود, یه عده هم ولوع شده رو مبل و صندلیای کنار
هرازگاهی یه نور فلشی رنگی میومد و میچرخید و میرفت
چشم چشمُ نمیدید, اما تو همین رفتُ برگشتای نور فلش صورت یع دختریُ که کنار پنجره وایساده بودُ دیدم
تا خاستم برم طرفش و سره صحبتُ باش باز کنم, نور فلش رفت
منم مثه این عادم کورا رفتم به سمتش
وختی رسیدم کنار پنجره, اونجا نبود
هرچی دنبالش گشتم ندیدمش, سالها ازون مهمونی گذشته و هنو بعضی موقع های یه نوری که میوفته رو صورتم, چهره اون میاد جلو چشام
نمیدونم کی بود, اما هیشکی تو اون مهمونی ندیده بودش
هیشکی
وختی که رفتم تو خونه چراغا خاموش بود, اما صدای موزیک میومد
عادمایی که اونجا بودن فقط تکون میخوردن
از سر و دست و سینه بگیر تا شکم و پا
تو هم تو هم بود, یه عده هم ولوع شده رو مبل و صندلیای کنار
هرازگاهی یه نور فلشی رنگی میومد و میچرخید و میرفت
چشم چشمُ نمیدید, اما تو همین رفتُ برگشتای نور فلش صورت یع دختریُ که کنار پنجره وایساده بودُ دیدم
تا خاستم برم طرفش و سره صحبتُ باش باز کنم, نور فلش رفت
منم مثه این عادم کورا رفتم به سمتش
وختی رسیدم کنار پنجره, اونجا نبود
هرچی دنبالش گشتم ندیدمش, سالها ازون مهمونی گذشته و هنو بعضی موقع های یه نوری که میوفته رو صورتم, چهره اون میاد جلو چشام
نمیدونم کی بود, اما هیشکی تو اون مهمونی ندیده بودش
هیشکی
No comments:
Post a Comment